|
خاطرات شخصی من دراین وبلاگ منتخب خاطرات و حوادث و رویکرد های جالب من نوشته می شود
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 بهمن 1390 توسط f.A
سلام امروز نی نی ما به دنیا اومد (نی نی خاله تی تی) اینقدر خوشگل و ناز مثل خودم میمونه
فقط یه ذره لاغره چون زود به دنیا اومده!!!!!! ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 بهمن 1390 توسط f.A
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط f.A
این روزها سرگرم امتحانات هستم.نه اینكه وقت نداشته باشم توی وبم چیز بنویسم،وقت دارم ولی به خاطر مامان گلم نمی نویسم و دست به لپ تاپم نمی زنم كه مامانی حرص نخوره.البته مامانی می دونه من درسامو بلدم .می دونه نمره هام خوبند ولی مامانه دیگه ببینه من سیستم دست می زنم حرص می خوره.یكی از امتحاناتم رو هم ندادم یعنی رفتم سرجلسه ولی برگه ندادم كه نمره نذارند برام.آخه حالم خوب نبود و برای امتحان نخوندم باید ببخشید بیرون روی داشتم و یكسره گلاب به روتون دستشویی بودم فرصت نشد بخونم . سرجلسه هم حالم خراب بود. مامانم زنگ زد به مدرسه كه اگه دیر رسیدم اجازه بدهند تا برم سر جلسه بعد معاونمون گفت اگه نخوندی می خوای سر جلسه نرو نمره خرداد تو برات می ذارم . راستی عاشق آقای فقیهی هستم. دخترش هم بعداز 20سال به دنیا اومده كه اسمش رو گذاشتند دیانا.عكسهای دیانا و اتاقش توی گوشیم ذخیره كردم.خداكنه اشكان(پرهام) هم مثل این دیانا زیبا باشه و خواستنی.فردا امتحان زیست شناسی دارم .بهتره بشینم یه كم بخونم. ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط f.A
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 دی 1390 توسط f.A
این روزها كه روزهای آخر پاییزه من به زیبایی های پاییز فكر می كنم .دوست داشتم خونمون حیاط بزرگی داشت كه توش پر از درخت بود و برگهای درختهاش پهن و بزرگ بودند و حیاط خونه رو نارنجی پاییزی می كردند.فردا شب، شب یلداست به همه تبریك میگم ما هم احتمالا مثل هرسال بریم خونه مامان جونم(مامان بزرگم) و اونجا خوش باشیم.امیدوارم به شما هم خوش بگذره .هیچ كس تو خونه ش مریض نداشته باشه.امیدوارم زمستان خوبی در پیش رو داشته باشید.هوای سرد با دلهای گرم. دل باید گرم باشه.امیدوارم جمع خانوده تون پر مهر باشه. ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 آذر 1390 توسط f.A
پیراهن عزای تو "جوشن کبیر" ماست
ذکر سلام بر تو" دعای مجیر" ماست پیراهنی که پرچم سیّار کربلاست بر شانه بلند ، ولی سر بزیر ماست ما را دراین لباس بهشتی کفن کنید زیرا پر از شمیم خوش و دلپذیر ماست ما از غبار روضه ، شفاها گرفته ایم فردا هم ، این لباس عزا، دستگیر ماست هرکس بر این لباس عزا طعنه می زند فردا برای یک نخ آن هم ،اسیر ماست روضه شروع شد؛ روضه ی جانسوز پیرهن آن پیرهن که سایه عرش حریر ماست جانم فدای پیرهن مثله مثله اش آن کشته فتاده به هامون امیر ماست ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 آذر 1390 توسط f.A
تو چقدر شبیه شعری شبیه بارانی توچقدر شبیه اولین ستاره ای .چقدر شبیه آخرین ستاره ای.تو ایستاده ترین درختی كه ریشه در خاك عشق داری.درآن ظهر پر عطش كه باران عشق از آسمان تبدار بر سرت می بارید گلدان دلم سبز شد از محبتی كه به تو دارم.تو چقدر شبیه بهترین بهانه ای برای گریستن.تو چقدر شبیه اولین سیبی كه بر زمین افتاد هستی ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط f.A
ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط f.A
آموخته
ایم از تو وفاداری را ای
کاش که آب کربلا می آموخت دلم
مست و لبم مست و سرم مست بخون
ای دل محرم اومد از راه عطری
که از حوالی پرچم وزیده است از
صحن هر حسینیه تا صحن کربلا برای
باغبان یاس آفریدند وفا
داری و مردی و شجاعت در
کلاس عاشقی عباس غوغا می کند هر
کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین خیمه
ماه محرم زده شد بر دل ما جز
غم عشق تو ما را نبود سودایی ارباب
صدای قدمت می آید حـتی
خـدا مـیان حسـینیهء غمـش شبهای
قدر محترم و با فضیلت اند امشب
وقوع مرگ تو را جار میزنند نوزادها
برای علی اصغرت هنوز از
فضل خودت شبی زبانم دادی گفتم
که چه باید بنویسم از عشق امشب
رقیه فهمید بابا دو بخش دارد تا
قیامت ز قیام تو قیامت برپاست همه
ماه است محرم، همه جا کرب و بلاست
ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط f.A
خلائق
خاک بر سر جملگی زاری کنید ز
خاک نینوا فریاد می خیزد چنین بی
حسین بن علی احساس پیری می کنم گفت
سائل از چه رو محکم به سینه می زنی؟ وداعی
با سر و جان کرده اینک الا
، اهل حرم بیرون بییید ما
سینه زنان رسم جنون باب نمودیم از
عمق درون ناله و فریاد نمودیم با
یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت از
نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری خورشید
که در میان خون، پرپر زد فرمود
که مرگ سرخ از ذلت به اردوی
محرم به دلم خیمه به پا کرد پیر
همه بود اگرچه او کودک بود می
کرد به نی اشاره می گفت رباب
گویند
"می" نمی شود از راه گوش خورد! ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط f.A
ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط f.A
ماه محرم هم با عطر و بوی حسینی خودش از راه رسید ، دوباره ماه محرم اومد و این دلها رو دیوونه حسین کرد، یعنی میدونی جذبه ی عشق امام حسین مثل آهن ربا این دل های زنگ زده و آلوده به گناه ما را به خودش میکشونه هرچه هم آلوده باشه مثل این دل سیاه و زنگ زده ی من، عاشق کربلا که مثل میخ زنگ زده باشه آخرش جاذبه ی عشق امام حسین به طرف خودش میکشونه.ماه محرم هم رسید و موقع به تن کردن احرام عشق، لباس سیاه که تنت می کنی این دلت عزاخونه امام حسین میشه، خونه ی دلت رو وقف حضرت زهرا می کنی. کوچه ها و خیابون ها رو سیاهی میزنند، بوی عاشورا به مشامم میرسه ،چشمهامو میبندم. هیچ کس در قافله حسینی گم نمیشود .
یه چیزی بگم؟به قول مامان عزیزم دو چیز بگو . خدایا هیچ وقت زندگی و آبروی منو دچار امواج ویرانگر دروغ و سوء تفاهم نكن.من خودمو دعوت كرده بودم خونشون؟ ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ شنبه 5 آذر 1390 توسط f.A
(خوشم میاد خوشم نمیاد) های من: 1- شهر و محله زندگیم رو بسیار دوس دارم 2- از رنگ آبی و سفید خیلی زیاد خوشم میاد 3- از لباس ها مشكی طرح دار رو می پسندم 4- از رشته های تحصیلی روانشناسی و مكانیك مورد علاقه من هستند ولی بنا به دلایلی رشته تجربی رو انتخاب كردم 5- از آدم های دورو بیزارم از اونجائیكه خودم راستگوهستم دوس دارم دیگرون هم به من و عقایدم احترام بذارند و راستگو باشند 6- جودو و به طور كلی ورزش رو خیلی دوس دارم ولی از طرفداری فوتبال بدم میاد چون احساس می كنم وقت تلف كردنه 7- فیلم های علمی ، تخیلی و جنگی رو خیلی دوس دارم 8- عاشق درس شیرین ریاضی و درس شیرین زیست شناسی هستم خب خسته شدید بقیه علاقمندی ها مو در پست های دیگر خواهم نوشت.شما هم اگه دوس داشتید خوشم میاد نمیاد هاتون رو برام بنویسید ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 آبان 1390 توسط f.A
اینجا خانه من است خانه دل من. من و من. اما نه اینجا خانه تو هم هست تو هم می تونی با من هم صحبت بشی. قابل بدون و اینجا كمی بیشتر بمون.برای پذیرائی چیزی ندارم به جز دوستیم. یك شنبه شب رفتیم خونه مامان بزرگم و شب اونجا خوابیدم آخه داداش مسعودم اونجا بود .ما هم رفتیم به هوای اینكه صبح مسعود منو ببره خونه خاله تیتی تا باهام فیزیك كار كنه .من دو هفته ای مدرسه نبودم آخه با مامان بزرگم سوریه بودیم و خب كمی از درسها عقب موندم .من كلاس دوم تجربی هستم.شب موندم خونه مامان بزرگ و صبح رفتم خونه خاله تیتی. سر راه داروهامو از داروخونه گرفتیم و نزدیك خونه خاله یادم افتاد كه ای وای هیچ كتاب و دفتری با خودم نیاوردم ناچارا دنده عقب و برگشتیم خونه مامان بزرگ و ....درخونه مادربزرگ می خواستم كسی متوجه حواس پرتیم نشه مثل گربه خزیدم تو خونه ولی اون انگشت آتل گرفته ام خورد به در و هم لو رفتم هم دستم درد گرفت .بالاخره رسیدیم خونه خاله تیتی.خاله میگه خوش گذشت ولی به نظرمن فقط وقتم هدر رفت .دوساعتی كه خوابیدم بعد ناهار و بند و بساطش بعدش هم دوساعتی فیزیك و بعدش هم دوساعتی اینترنت كم سرعت خونه خاله.بعد هم نق نق خاله اَه خاله چقدر نق می زنی بیچاره عمو چی می كشه ازدست تو. ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط f.A
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||